سفارش تبلیغ
اخبار جدید
اخبار جدید
وبلاگ شخصی محمدعلی مقامی
  • محمدعلی مقامی ( جمعه 89/9/19 :: ساعت 7:54 عصر)

  • به نام خدا

     

    درس‌ها و عبرت‌های عاشورا از نگاه رهبر معظم انقلاب
    منبع:شبکه ایران

    واقعه عاشورای حسینی، مملو از عبرت ها و درس هایی بزرگ و قابل تامل است که شناخت و عمل به هریک از آن ها انسان را گام ها به سعادت و روسفیدی در دنیا و آخرت نزدیک می کند.
     

    در این باره بسیار سخن گفته و نوشته شده و بزرگان و علمای دین از دل این حقیقت یگانه چه عبرت و درست ها نیافته و بیان نکرده اند.

    نمونه ای راهگشا از مهمترین درس هایی است که می توان از عاشورا گرفت، بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در دیدار فرماندهان گردانها، گروهانها و دسته‏هاى عاشوراى نیروهاى مقاومت بسیج سراسر کشور است.

    در میان سخنان رهبر انقلاب در این باره، مفهومی تاریخ ساز به عنوان یکی از درس های مهم عاشورا ذکر شده که بویژه در 18 ماه اخیر هم بارها و بارها از سوی ایشان مورد تاکید قرار گرفته است.

    "بصیرت" همین حقیقت تاریخ ساز و یکی از درس های بزرگ عاشوراست که نعمت برخورداری از آن بسیاری را در آغوش سعادت نشانده و خواص زیادی را هم از صدر تاکنون در جرگه یزیدیان زمانه جای داده است.

    سخنان رهبر معظم انقلاب در این باره از آن رو اهمیت دارد، که حدود 18 سال پیش یعنی 22 تیرماه سال 1371 بیان شده است.

    ایشان در این سخنرانی که به مناسبت سالروز شهادت امام سجّاد(ع) ایراد کرده اند، حادثه عظیم عاشورا را از دو جهت قابل تامّل و تدّبر دانسته اند: جهت اوّل، درسهاى عاشوراست. عاشوراپیامها و درسهایى‏دارد. عاشورا درس مى‏دهد که براى حفظ دین، باید فداکارى کرد. درس مى‏دهد که در راه قرآن، از همه چیز باید گذشت. درس مى‏دهد که در میدان نبرد حقّ و باطل، کوچک وبزرگ، زن ومرد، پیر و جوان، شریف و وضیع و امام و رعیّت، با هم‏در یک صف قرار مى‏گیرند. درس مى‏دهد که جبهه دشمن با همه تواناییهاى ظاهرى، بسیار آسیب پذیر است. (همچنان که جبهه بنى‏امیه، به‏وسیله کاروان اسیران عاشورا، در کوفه آسیب دید، در شام آسیب دید، در مدینه آسیب دید، و بالأخره هم این ماجرا، به فناى جبهه سفیانى منتهى شد.) درس مى‏دهد که در ماجراى دفاع از دین، از همه چیزبیشتر، براى انسان، بصیرت لازم است. بى‏بصیرتها فریب مى‏خورند. بى‏بصیرتهادرجبهه باطل قرار مى‏گیرند؛ بدون این‏که خود بدانند. همچنان که در جبهه ابن‏زیاد، کسانى بودند که از فسّاق و فجّار نبودند، ولى از بى‏بصیرتها بودند.

    اینها درسهاى عاشوراست. البته همین درسها کافى است که یک ملت را، از ذلّت به عزّت برساند. همین درسها مى‏تواند جبهه کفر و استکبار را شکست دهد. درسهاى زندگى سازى است. این، آن جهت اوّل.

    جهت دوم از آن دو جهتى که عرض کردم، «عبرتهاى عاشورا»ست. غیراز درس، عاشورا یک صحنه عبرت است. انسان باید به این صحنه نگاه کند، تا عبرت بگیرد. یعنى چه، عبرت بگیرد؟ یعنى خود رابا آن وضعیت مقایسه کند و بفهمد در چه حال و در چه وضعیتى است؛ چه چیزى او را تهدید مى‏کند؛ چه چیزى براى او لازم است؟ این را مى‏گویند «عبرت». شما اگر از جاده‏اى عبور کردید و اتومبیلى را دیدید که واژگون شده یا تصادف کرده و آسیب دیده؛ مچاله شده و سرنشینانش نابود شده‏اند، مى‏ایستید و نگاه مى‏کنید، براى این‏که عبرت بگیرید. معلوم شود که چطور سرعتى، چطور حرکتى و چگونه رانندگى‏اى، به این وضعیت منتهى مى‏شود. این هم‏نوع دیگرى از درس است؛ اما درس از راه عبرت گیرى است. این را قدرى بررسى کنیم.

    اوّلین عبرتى که در قضیه عاشورا ما را به خود متوجّه مى‏کند، این است که ببینیم چه شد که پنجاه سال بعد از درگذشت پیغمبر صلوات‏اللَّه و سلامه علیه، جامعه اسلامى به آن حدّى رسید که کسى مثل امام حسین علیه‏السّلام، ناچار شد براى نجات جامعه اسلامى، چنین فداکارى‏اى بکند؟ این فداکارى حسین بن على علیه‏السّلام، یک وقت بعد از هزار سال از صدراسلام است؛ یک وقت درقلب کشورها و ملتهاى مخالف و معاند بااسلام است؛ این یک حرفى است. اما حسین‏بن‏على علیه‏السّلام، در مرکزاسلام، در مدینه و مکه - مرکز وحى نبوى - وضعیتى دید که هر چه نگاه کرد چاره‏اى جز فداکارى نداشت؛ آن هم چنین فداکارى خونینِ با عظمتى! مگر چه وضعى بود که حسین‏بن‏على علیه‏السّلام، احساس کرد که اسلام فقط با فداکارى او زنده خواهد ماند، والّا از دست رفته است؟! عبرت این‏جاست. روزگارى رهبر و پیغمبر جامعه اسلامى، از همان مکه و مدینه پرچمها را مى‏بست، به دست مسلمانها مى‏داد و آنها تا اقصى‏ نقاط جزیزةالعرب و تا مرزهاى شام مى‏رفتند؛ امپراتورى روم را تهدید مى‏کردند؛ آنها از مقابلشان مى‏گریختند و و لشکریان اسلام پیروزمندانه برمى‏گشتند؛ که در این خصوص مى‏توان به ماجراى «تبوک» اشاره کرد. روزگارى در مسجد و معبر جامعه اسلامى، صوت و تلاوت قرآن بلند بود و پیغمبر با آن لحن و آن نَفَس، آیات خدا را بر مردم مى‏خواند و مردم را موعظه مى‏کرد وآنها را در جاده هدایت با سرعت پیش مى‏برد. ولى چه شد که همین جامعه، همین کشور و همین شهرها، کارشان به جایى رسید و آن‏قدر از اسلام دور شدند که کسى مثل یزید برآنها حکومت مى‏کرد؟! وضعى پیش آمد که کسى مثل حسین بن‏على علیه‏السّلام، دید که چاره‏اى جزاین فداکارى عظیم ندارد! این فداکارى، در تاریخ بى‏نظیراست. چه شد که به چنین مرحله‏اى رسیدند؟ این، آن عبرت است. ما باید این را امروز مورد توجّه دقیق قرار دهیم.

    ما امروز یک جامعه‏اسلامى هستیم. باید ببینیم آن جامعه‏اسلامى، چه آفتى پیدا کرد که کارش به یزید رسید؟ چه شد که بیست سال بعد از شهادت امیرالمؤمنین علیه‏الصّلاةوالسّلام، در همان شهرى که او حکومت مى‏کرد، سرهاى پسرانش را بر نیزه کردند و در آن شهر گرداندند؟! کوفه یک نقطه بیگانه از دین نبود! کوفه همان جایى بود که امیرالمؤمنین علیه‏السّلام در بازارهاى آن راه مى‏رفت؛ تازیانه بر دوش مى‏انداخت؛ مردم را امر به معروف و نهى از منکر مى‏کرد؛ فریاد تلاوت قرآن در «آناءاللیل و اطراف النهار» ازآن مسجد و آن تشکیلات بلند بود. این، همان شهر بود که پس از گذشت سالهایى نه چندان طولانى در بازارش دختران و حرم امیرالمؤمنین علیه‏السّلام را، با اسارت مى‏گرداندند. در ظرف بیست سال چه شد که به آن‏جا رسیدند؟ اگر بیمارى‏اى وجود دارد که مى‏تواند جامعه‏اى را که در رأسش کسانى مثل پیغمبراسلام و امیرالمؤمنین علیهما السّلام بوده‏اند، در ظرف چند ده سال به آن وضعیت برساند، این بیمارى، بیمارى خطرناکى است و ما هم باید از آن بترسیم. امام بزرگوارما، اگر خودرا شاگردى از شاگردان پیغمبر اکرم صلوات‏اللَّه و سلامه علیه محسوب مى‏کرد، سرِ فخر به آسمان مى‏سود. امام، افتخارش به این بود که بتواند احکام پیغمبر را درک، عمل و تبلیغ کند. امام ما کجا، پیغمبر کجا؟! آن جامعه را پیغمبر ساخته بود و بعد از چند سال به آن وضع دچار شد. این جامعه ما خیلى باید مواظب باشد که به آن بیمارى دچار نشود. عبرت، این‏جاست! ما باید آن بیمارى را بشناسیم؛ آن را یک خطر بزرگ بدانیم و از آن اجتناب کنیم.

    به‏نظر من این پیام عاشورا، از درسها و پیامهاى دیگر عاشورا براى ما امروز فورى‏تر است. ما باید بفهمیم چه بلایى بر سر آن جامعه آمد که حسین‏بن‏على علیه‏السّلام، آقازاده اوّلِ دنیاى اسلام و پسر خلیفه مسلمین، پسر على‏بن‏ابى‏طالب علیه‏الصّلاةوالسّلام، در همان شهرى که پدر بزرگوارش بر مسند خلافت مى‏نشست، سر بریده‏اش گردانده شد و آب از آب تکان نخورد! از همان شهر آدمهایى به کربلا آمدند، او و اصحاب او را با لب تشنه به شهادت رسانند و حرم امیرالمؤمنین علیه‏السّلام را به اسارت گرفتند!

    حرف دراین زمینه، زیاد است. من یک آیه از قرآن را در پاسخ به این سؤال مطرح مى‏کنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن، آن درد را به مسلمین معرفى مى‏کند. آن آیه این است که مى‏فرماید: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصّلاة واتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیّا(1).» دو عامل، عامل اصلى این گمراهى و انحراف عمومى است: یکى دورشدن از ذکر خدا که مظهر آن نماز است. فراموش کردن خدا و معنویّت؛ حساب معنویّت را از زندگى جدا کردن و توجّه و ذکر و دعا و توسّل و طلب از خداى متعال و توکّل به خدا و محاسبات خدایى را از زندگى کنار گذاشتن. دوم «واتّبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانیها رفتن؛ دنبال هوسها رفتن و در یک جمله: دنیاطلبى. به فکر جمع‏آورى ثروت، جمع‏آورى‏مال و التذاذ به شهوات دنیا افتادن. اینهارا اصل دانستن و آرمانها را فراموش کردن. این، درد اساسى وبزرگ است. ما هم ممکن است به این درد دچار شویم. اگر در جامعه‏اسلامى، آن حالت آرمانخواهى از بین برود یا ضعیف شود؛ هر کس به فکراین باشد که کلاهش را از معرکه در ببرد و از دیگران در دنیا عقب نیفتد؛ این‏که «دیگرى جمع کرده است، ما هم برویم جمع کنیم و خلاصه خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجیح دهیم»، معلوم است که به این درد دچار خواهیم شد.

    نظام اسلامى، با ایمانها، با همّتهاى بلند، با مطرح شدن آرمانها و با اهمیت دادن و زنده نگه‏داشتنِ شعارها به وجود مى‏آید و حفظ مى شود و پیش مى‏رود. شعارها را کم رنگ کردن؛ اصول اسلام وانقلاب را مورد بى‏اعتنایى قراردادن و همه چیز را با محاسبات مادّى مطرح کردن و فهمیدن، جامعه رابه آن‏جا خواهد برد که به چنان وضعى برسد.

    آنها به آن وضع دچار شدند.روزگارى براى مسلمین، پیشرفت اسلام مطرح بود؛ رضاى خدا مطرح بود؛ تعلیم دین و معارف اسلامى مطرح بود؛ آشنایى با قرآن و معارف قرآن مطرح بود؛ دستگاه حکومت، دستگاه اداره کشور، دستگاه زهد و تقوا وبى‏اعتنایى به زخارف دنیا و شهوات شخصى بود و نتیجه‏اش آن حرکت عظیمى شد که مردم به سمت خدا کردند. در چنان وضعیتى، شخصیّتى مثل على‏بن‏ابیطالب علیه‏السّلام، خلیفه شد. کسى مثل حسین بن على علیه‏السّلام شخصیت برجسته شد. معیارها در اینها، بیش از همه هست. وقتى معیار خدا باشد، تقوا باشد، بى‏اعتنایى به دنیا باشد، مجاهدت در راه خداباشد؛ آدمهایى که‏این معیارها را دارند، در صحنه عمل مى‏آیند و سر رشته کارها رابه دست مى‏گیرند و جامعه، جامعه‏اسلامى مى‏شود. اما وقتى‏که معیارهاى خدایى عوض شود، هر کس که دنیا طلب‏تراست، هر کس که شهوترانتراست، هر کس که براى به دست آوردن منافع شخصى زرنگتراست، هر کس که با صدق و راستى بیگانه‏تر است، بر سرِ کار مى‏آید. آن وقت نتیجه این مى‏شود که امثال عمربن‏سعد و شمر و عبیداللَّه‏بن‏زیاد به ریاست مى‏رسند و کسى مثل حسین‏بن‏على علیه‏السّلام، به مذبح مى‏رود، و در کربلا به شهادت مى‏رسد! این، یک حساب دو دو تا چهارتاست. باید کسانى که دلسوزند، نگذارند معیارهاى الهى در جامعه عوض شود. اگر معیارِ تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است که انسان با تقوایى مثل حسین بن على علیه‏السّلام، باید خونش ریخته شود. اگر زرنگى و دست و پادارى در کار دنیا و پشت هم اندازى و دروغگویى و بى‏اعتنایى به ارزشهاى اسلامى ملاک قرار گرفت، معلوم‏است که کسى مثل یزید باید در رأس کار قرار گیرد و کسى مثل عبیداللَّه، شخص اوّل کشور عراق شود. همه کار اسلام این بود که این معیارهاى باطل را عوض کند. همه کار انقلاب ما هم این بود که در مقابل معیارهاى باطل و غلط مادّىِ جهانى بایستد و آنها را عوض کند.

     



  • کلمات کلیدی :


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    اطلاعیه
    روز قدس گرامی باد
    عکس های فسای قدیم-
    حیوانات و مدرنیته
    توهم و تخیل
    توجه
    [عناوین آرشیوشده]