• وبلاگ : وبلاگ شخصي محمدعلي مقامي
  • يادداشت : چرا بهار ديگر ننوشت؟
  • نظرات : 8 خصوصي ، 41 عمومي
  • چراغ جادو

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + بهار 
    7- آسيب پذيرترين فاكتور زندگي مشترك " اعتماد " است اگر خدشه اي به آن وارد شود ، ترميم آن از محالات است و من نخواستم عامل استحكام زندگي ام خدشه دار شود .
    8- متنفرم از اين كه ؛ به گناهي متهم گردم ، كه مرتكب نشده ام و به صفتي متصف شوم كه در من وجود ندارد ؛ بهار متعلق به خودش نبود بلكه به شما تعلق داشت و در پاكي اش جاي هيچ شك و شبهه اي ، باقي نگذاشت و اگر غيرازاين بود، بهار نبود... من هرگز تن به ذلت و خفت نداده ام و براي حفظ شان و منزلتم از اين دنيا كه سهل است ، از دنياي حقيقي هم رخت برمي بستم تا مبادا خدشه اي به شخصيتم وارد گردد.
    مي بينيد يه اتفاق ناخواسته و ملال آور از من چه بهاري ساخت ؟.....
    9- به اون هايي كه از بهار توقع داشتند بايسته و مبارزه كنه : سكوت و صبر بهترين سلاح درستيزهاي نابرابر و كارزارهايي است كه جايي براي مبارزه باقي نگذاشته اند ...
    وقتي همه ي پازل ها را كنار هم چيدم متوجه شدم كه جاي ماندن نيست و بايد رفت ، نمي گويم براي هميشه ، اما فعلا بايد بروم ، تا بعد و طلوعي ديگر ...
    و كساني كه جايگاه انسانيت شان را گم كرده اند بايد بدانند مسجد جاي بي ادبي نيست و هركس بايد به اندازه ي گليمش پايش را دراز كند و بس.
    من اين اتفاق را به فال نيك مي گيرم كه باعث شد مدتي ازاين دنياي كاذب فاصله بگيرم و به خودم بيشتر توجه كنم و خودم رابشناسم .
    محمد ( خواهر زاده ي كور و كچلم راميگم ) بهم گفت : "
    خاله مرز اعتماد به نفس با غرور يك لبه ي باريكه ، مواظب باش غرور را به جاي اعتماد به نفس نگيري " تازه فهميدم اي دل غافل !! نكنه به جاي شكر نعمت ها دچار غرورهم شده باشم هنوز مطمئن نيستم كه چنين شده باشد اما فكر كردم كه بايد اين بتي كه از بهار ساخته شده را بشكنم لذا با اين كه در اين دو هفته كمي آرامش پيدا كردم ولي قصد بازگشت ندارم و مي خواهم به پاكسازي خود از خودم
    بپردازم .
    از آخرين پستم دو هفته مي گذرد و هنوز نتونستم يك روز كامل را ، روزه ي اينترنت بگيرم و وقت افطار از داشتن اراده اي راسخ لذت ببرم ، ياد روزه هاي دوران بچگي و افسوس دم افطارش به خير.
    اما اكنون همه ي عزمم را جزم كرده ام تا طلوع صبحي روشن باز نگردم و در اين راه تمام سعي ام را به كار خواهم بست تا با الياس درونم مبارزه كنم برام دعا كنيد ( به اين معتاد بينوا كمك كنيد ) تا بتوانم در اين مبارزه ي سخت غالب گردم و تكه هاي شكسته ي بهار را جمع كنم و از نو بهاري متواضع بسازم ،كه در آن صورت باز خواهم گشت .
    به پاس محبت شما عزيزاني كه در اين مدت با حرف هاي حكيمانه و پيشنهادهاي دلسوزانه و دلواپسي ها و دلداري ها و دلتنگي هاي قشنگ تون حمايتم كرديد پستي مي ذارم كه با عمق جان احساس كنيد كه چه قدر دوستتون دارم.( دلم مي خواست از تون نام ببرم اما حجم كامنت زياد ميشه )
    همين جا از محمد عزيزم و حمايت هاي بي دريغش سپاسگزارم و از اين كه مرا هيچ جا تنها نگذاشت تا اين بحران دهشتناك را سپري كنم ازش ممنونم و دلم مي خواد جگر گوشه و فرزند مجازي ام را تنها نگذاريد ، فراموش نكنيد كه او امانت است( فتبارك الله احسن الخالقين).
    از همه ي كساني كه به نوعي باعث رنجش شون شدم پوزش مي طلبم و مي خوام كه منو ببخشند .
    زير سايه ي عزت خدا عزيز بمانيد تا هميشه ...
    نامتون هميشه ماندگار و يادتون جاودان ....
    دوستتون دارم و به يادتون زندگي مي كنم ...
    فالله خير حافظا و هو الرحم الرحمين ....


    9/9/86 بهــــــــــــــــــــــــــــار
    با همه رنجي كزين گردش دوران دارم، من به زيبايي اين زندگي ايمان دارم